به کجا می روی ای دل که چنین مست و رها می روی ای دل؟!!
اپیزود اول :
اواخر اردیبهشت سال 90 ، بعد از کلاس درس ، از زیارتش و تحول عجیبی که تو وجودش رخ داده بود برامون می گفت، از فضای قبل زیارتش می گفت، اینکه پاک نبوده و اونجا پاک شده، حال عجیبی داشتم، دیگه صداشو نمی شنیدم، من بودم و ارباب ، داشتم فکر می کردم من دلم می خواد پاک بشم بعد برم زیارت، دلم می خواد معرفت پیدا کنم بعد برم زیارت ، همون جا به آقام گفتم تا پاک نشدم منو نبر حرم! این شروع ماجرا بود ...
اپیزود دوم :
نیمه دوم فروردین نود و دو بود، اومد خونه گفت برای پیاده روی نیمه شعبان ثبت نام می کنن برو تو سایت .... ببین شرایطش چیه، از اون قبیل مسائلی بود که ذکرش تو خونمون جرأت می خواست، دل و زدیم به دریا بعد از ثبت نام مراحل راضی کردن والدین شروع شد و کار خیلی سختی بود ولی ارزششو داشت ...
اپیزود سوم :
شب بیستم جمادی الثانی و شب میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها بود ، پیامک یکی از دوستان رسید: سلام کربلایی تبریک میگم البته به خواهرتون بیشتر ، ما که لایق نبودیم ، طلبیده نشدیم ، دعامون کنید... هنوز متوجه ماجرا نشده بودم، رفتم سراغ سایت ...... ، هرچی گشتم اسمم تو لیست اصلی نبود ! اسمم تو قرعه کشی رفت تو لیست ذخیره ها ! ، تو اون لحظه من بودم و نوای سوزناک مجید رمضانی و اشک و ماتم ...
اپیزود چهارم :
سه شنبه ، 21 خردادماه بود ، تو اتوبوس بودم که گوشیم زنگ خورد، شماره آشنا نبود ، جواب دادم، سلام از انجمن ..... مزاحمتون شدم، شما اسمتون تو لیست ذخیره بوده و تو قرعه کشی اسمتون در اومده مایل هستین همسفر ما بشین؟! ، تنم لرزید و باورم نمیشد، یعنی آقام قبولم کرده؟!، گفتم بله، گفتن خیلی خب تا فردا مدارکتون رو به آدرس ایمیلی که براتون ارسال می کنم بفرستید، پرسیدم چه مدارکی؟ گفتن عکس ، گذرنامه، تعهدنامه محضری، فیش واریزی هزینه سفر. گفتم گذرنامم آماده نیست ولی تا هفته بعد آماده میشه ، جملم که کامل شد گفتن شرمنده فردا قراره بریم برا کارهای ویزا، فرصت نداریم و نمی تونیم منتظر باشیم ، انشاءالله سفر بعدی و بعد هم صدای بوق آزاد ..... شوکه شده بودم، بدون اینکه پلک بزنم اشک رو صورتم جاری شد، اونقدر گریه کردم که اطرافیان فکر کرده بودن خدای نکرده خبر مرگ بهم دادن، دست خودم نبود، آقا تو شب میلادشون بهم گفتن هنوز پاک نشدی و باز هم اشک و آه و حسرت ....
اپیزود پنجم :
تقریبا بعد از گذشت هشت روز از نیمه شعبان خواهرم که توفیق زیارت نصیبشون شده بود برگشتن و سوز دلم بیشتر شد، بعد از اون روزهای سختی رو گذروندم و همه امیدم به اربعین بود، تنها دلیل نفس کشیدنم، زنده بودنم ...
روز ها از پس هم می گذشت و من بیتاب تر از قبل منتظر تحقق آرزوم بودم ، یک هفته قبل از روز زیارتی آقا امام رضا علیه السلام بود، من بودم و روبه روی پنجره فولاد و اشک و آه و التماس ... قرار بود فردای روزی که از مشهد برگشتم برم برا ثبت نام اربعین ، ششم مهر بود، رفتم برا ثبت نام ، تو مراحل ثبت نام به مشکل برخوردم و سیستم بهم کد رهگیری نداد، همین نشونه بود برای اینکه بفهمم هنوزم زمانش نرسیده و ارباب نطلبیدن من رو ... بعد از کلی پیگیری و تماس تلفنی متوجه شدم که اسمم تو سیستم ثبت شده، حالا دیگه منتظر گذر دوم بودم، قرعه کشی ، مرحله ای که اگر ازش گذر کنی شصت درصد مسئله حل شدست ، همه نگرانیم این بود که نکنه دوباره برم تو لیست ذخیره ، بعد از یک دوره انتظار طاقت فرسا بالاخره نتایج قرعه کشی رو تو سایت زدن و با یه توسل کوتاه رفتم سراغ لیست، باورم نمی شد، نه تنها تو لیست اصلی نبودم، تو لیست ذخیره هام اثری از اسمم نبود! دیگه چشمم جایی رو نمیدید ، فقط قطره های اشک می تونست آتیشی که تو دلم بود رو سرد کنه، فقط اشک می تونست جواب سوال های خانواده باشه ، تلفن رو برداشتم و شماره یکی از رابطان انجمن رو گرفتم و ولی بازم اشک بود که جای من صحبت می کرد، انگار این حالت ، تکرار مکررات بود برای مسئولین انجمن به همین خاطر بدون توجه به دردی که می کشیدم آب پاکی رو ریختن رو دستم ....
اپیزود ششم:
من بودم و یه دل سوخته و یک خاطره کهنه و دهه اول محرم و یه جنگ درونی!، شبا تو هیئت کارم شده بود ضجه و ناله زدن و روزا مرور شنیده هام و فکر کردن به علت کم سعادتیم !
آخه چرا از آقا خواسته بودم تا پاک نشدم منو نبر حرم؟!، آخه چرا برام اهمیت داشت که حتما با همین کاروان برم، کم کم مطمئن شدم که گیر هواهای نفسم و قفس نفس قدرت پرواز رو ازم گرفته، من باید پا رو نفسم می زاشتم تا برم زیارت ، وقتی فهمیدم گیر کارم کجاست رفتم در خونه سفینة النجاة ، گفتم آقا غلط کردم، عشق شمایی، مقصود شمایی، هدف شمایی ، کاروان وسیلست، آقا تو بخواه منو هر جور که می پسندیدی ببرم زیارت ، آقا من نادونی کردم گفتم تا پاک نشدم نبرم حرم، اینجوری پیش بره که من ناکام از دنیا میرم، کربلا ندیده جون میدم و ...
اپیزود هفتم :
شب سه ساله ابی عبدالله بود ، حال خرابم خرابتر شد تو هیئت، آخه ماتم این نازدانه ابی عبدالله دل کی رو نسوزنده که دل منو نسوزونه؟، عجیب دلم گرفته بود، من که هرچی خواسته بودم از دستان کوچک و با برکت این خانوم گرفته بودم، چه سرّی بود تو ماجرای فراقم که حتی خانوم رقیه هم کمکی ازشون برنمیومد؟!
تو این دهه تنها روزی که سه جا مهمون روضه های اربابم بودم روز خانوم رقیه بود، مابین نماز جماعت ظهر و عصر و یاد خرابه های شام و یه دل سوخته و داغ فراق ، روضه خون می گفت برات کربلا دست این خانومه تا امضا نکنه کربلایی نمیشی، خیلی دلش نازکه خانوم، زود میشه دلشو بدست آورد، با حالت قهر گفتم نه اینطور نیست، به ما که می رسه همه چی بر عکس میشه، به ما که می رسه همه بی رحم میشن، به ما که می رسه .... گفتم آخه خانوم تا کی ؟! دیگه خسته شدم ....
نزدیک غروب بود یه نگاه به گوشیم انداختم ، دوتا تماس از دست رفته و یه پیامک، شماره آشنا نبود، پیامک رو که باز کردم مربوط به همون شماره بود، متن پیامک این بود: از انجمن مزاحمتون شدم، لطفا هرچه زودتر با این شماره تماس بگیرین ...
ساعت تماس رو که نگاه کردم درست مربوط به همون موقعی بود که داشتم با حضرت رقیه بحث می کردم !!!
اپیزود هشتم :
این پست رو ارسال کردم برای همه اونایی که داغ فراق بیتابشون کرده، برا همه اونایی که دوست داشتن اربعین کربلا باشن و گره تو کارشون افتاده، اینا رو گفتم که بگم آهای اونی که میگی ارباب دوسم نداره، یه کاری نکن که وقتی طلبیدت نتونی از شرم سرتو بالا بیاری، کربلا رفتن سوختن داره، باید سال ها بسوزی تا بفهمی داری میری جایی که قلب زینب سوخته تو اونجا، باید یکی رو جلو چشات عزیز کنن و ببرنش کربلا و تو ببینی و بسوزی تا لایق بشی، باید پا رو هوای نفست بزاری تا (مثل ابراهیم که از عشق اسماعیلش گذشت و خدا اسماعیلش رو برگردوند بهش) تو رو هم اونجور که دوست داشتی ببرنت ، باید برسی به اینکه ارباب منتظره تو بزرگ بشی و بعد ببرت کربلا ، باید برسی به داغ های قلب سکینه و رقیه تا اربعین تو رو هم جا بدن تو خیل کسایی که میرن اربابشون رو به جهانیان معرفی کنند ، درست همونطور که زینب و رقیه و سکینه و امام سجاد علیه السلام با سرهای روی نیزه امام حسین رو معرفی کردن به همه عالم ...
بدون عزیزه دل ، کربلا زمین بلاست برای کربلا رفتن باید بلا ببینی ، منتظر باش وقتش برسه، وقتش که رسید یه جوری میبرنت که همه حیرون می مونن، یه جوری میبرنت که اگر اسمت تو لیست اصلی و ذخیره هم نباشه مهم نیست ، مهم اینه که رقیه بنت الحسین دلش به حالت سوخته و تو رو با همه ناپاکیات کربلایی می کنه ، وقتش که برسه معجزه وار کربلاییت می کنن، پس منتظر باش ...
___________________________________
پ.ن :
1. راهی سرزمین کربلایم ، توشه ای ندارم جز حلالیت شما ...
2. لایق باشم نایب الزیارة و دعاگوی دوستان خواهم بود انشاءالله ...
3. التماس دعا دارم از دوستانی که دلشون هوایی اربابه ، نگرانم از وقوع حادثه ای که توفیق زیارت گرفته بشه ازم !
4. اگر دلی رو شکستم، اگر نمک روی زخم بودم، اگر همسنگر خوبی نبودم، اگر اونجور که توقع می رفت کار نکردم به احترام ارباب حلالم کنید.
____________________________________________
عارفانه:
دستان کوچکش خوب "شفیعی" ست برای کربلایی شدن ...
در گوشه خرابه بود ولی دلی متصل به دریا داشت، بی تاب امامش شد، از یتیمی در آمد ....
جامعه اگر بی تاب صاحب زمانش شود از یتیمی در می آید ...